تبليغاتX
به او بگویید دوستش دارم...

براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد

مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست .گرچه پاره کردن يک کاغذ از

شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس ..     تو بنويس ...

                                                 

 

                                       

 به او بگویید دوستش دارم

به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد

به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم

به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است

به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق

ودلش به زلالیه باران است

به او که برای من مینویسد

مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق

به او بگویید دوستش دارم

به او که قلبش به وسعت دریاییست

که قایق کوچک دل من درآن غرق شده

به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد

و چشمهایم به را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

به او بگویید دوستش دارم

به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم

به او که عمق نگاهش را میفهمم

به او بگویید دوستش دارم

به او که گل همیشه بهارمن است

به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است

 و

 به او که عشق جاودانه من است...

                                               

بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم

ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم

و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم

تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم

تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....

شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم.

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن

رویایی که دست من را به دستان گرم تومیرساند

آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم

در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند،

گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده...

و چه زیباست رویای با توبودن ...

شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست.

 يك نفر زمزمه كرد...

باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست.

 كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست،

 عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم...

هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...

  از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟دل من سخت شكست

 اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟؟؟ 

 

www.joint aranehha.blogfa.com

 

وقتی هنوز نرفته بودی ، ياد گرفتم چه جوری دنيای درد باشم و نفهمی ...

ياد گرفتم تو رو ببخشم و تقاص گناه هاتو خودم بدم ...

ياد گرفتم نجنگم ولی در برابر خنجرت محکم بايستم ...

وقتی هنوز نرفته بودی ، فهميدم چه جوری صبور باشم ...

فهميدم چقدر حرف ناگفته دارم ... فهميدم عشق واقعی اين نيست که يه پرنده رو آب و دون بدي و تر و خشکش کنی ...

فهميدم عشق همون لحظه ی کوتاه با غصه رها کردن پرنده است ... آره همه چیز رو فهمیدم...!

  ولی هيچ وقت اين و نفهميدم که چرا به من فرصت ندادی تا ثابت کنم همه اینها رو ياد گرفتم و فهميدم...؟!!

 

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .

  براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

 براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .

  براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .

                                             

   

به او بگویید دوستش دارم با صدایی آهسته تر از صدای بال پروانه ها

به او بگویید دوستش دارم با صدایی بلندتر از صدای بال کبوتران عاشق

به او بگویید دوستش دارم با هیچ صدایی

چون فریاد دوستت دارم نیازی به صدای بلند یا آهسته ندارد

فریاد دوستت دارم را میتوان با تپش یک قلب به تمام جهانیان رساند   

                                                     پس بدان دوستت دارم    

    

 

  رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود


رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

بر اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم


رفتم ، مگو مگو که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یک باره راز ما


رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لا به لای دامن شب رنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی


من از دو چشم روشن و گریان فروختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم


ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر                                                               

                                       

آمده ام...

كمي دير شده...


اما آمده ام.آن قدر دويده ام تا به گرد راهت رسيده ام


چهره ات خاموش است اما زبانه هاي آتش را روي سينه ات مي بينم


زبانه هايي كه هست ونيست را مي سوزاند


آمده ام تا به صحراي چشمانت شكوفه بدهم


آمده ام تا دل خسته ات را در كنار اقاقيها بگذارم


مي دانم دير شده اما آمده ام


...

  

سلام چند تا از عکسهامو گذاشتم کافیه  روی عکسها ی زیر کلیک کنید

عکس 1        عکس2       عید88      عکس 3         

  زمستون پارسال        منو بچه ابجیم

سلام چند وقتی بود وبلاگو به حال خودش ول کرده بودم

 بگذریم ...

 قسمتهای قشنگ کتاب شازده کوچولو که خیلی دوسش دارم رو براتون آماده کردم

                                                       

روباه گفت: چیزی که پاک فراموش شده ایجاد علاقه کردن است .

شازده کوچولو گفت : ایجاد علاقه کردن .

روباه : بله . تو الان برای من پسر بچه ای هستی مثل بقیه . نه من احتیاجی به تو دارم و نه تو به من . من برای تو روباهی هستم مثل بقیه . اما اگر مرا اهلی کنی هردویمان به هم احتیاج پیدا می کنیم . تو برای من بین تمام موجودات یگانه می شوی و من برای تو بی همتا .

شازده کوچولو گفت : کم کم دارم می فهمم . گلی هست که به گمانم آن مرا اهلی کرده است .

روباه گفت: من زندگی یکنواختی دارم . اگر تو مرا اهلی کنی انگار زندگی ام را چراغانی و روشن کرده ای . آن وقت من با صدای پایی آشنا خواهم شدکه با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت . صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو می برد ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون می کشد.

به علاوه خوب نگاه کن ؛ آن گندمزار را در آن پایین میبینی ؟ من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بی ارزشی است . گندمزار مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازد . این جای تاسف است .

اما تو موهای طلایی داری و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی . چون گندمزاری که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت . آن وقت من صدای وزیدن باد در گندمزتر را دوست خواهد داشت .

روباه مدتی به شازده کوچولو نگاه کرد و گفت : لطفا مرا اهلی کن !

شازده کوچولو گفت :دلم می خواهد اما وقت ندارم . باید بروم دوستانی را پیدا کنم. خیلی چیزها است که باید بشناسم .

روباه گفت :هیچ چیز تا اهلی نشود نمی توان آن را شناخت . آدم ها برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند . همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها می خرند . اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند ، آدمها مانده اند بی دوست . تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن .

                                                                                     

راستی چند وقت پیش رفتم دهاتمون که خیلی ام خوش نگذشت عوضش برف اومده بود

وخیلی قشنگ شده بود منم چند تا عکس گرفتم اگه میخوایید خب براتون میذارم

 خودم! 

 

                                            

                                                        عشق و دیوانگی

در روزگاری دور ...

وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت : بیایید بازی کنیمٍ ، مثل قایم باشک

دیوانگی  فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.

دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد!!

یک..... دو.....سه ...

همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به میان ابرها رفت و

هوس به مرکززمین به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت !

طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .

آرام آرام همه قایم شده بودند و

دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.

دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد

که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست

دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام

همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!د

بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسیداما از عشق خبری نبود.

دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در

 آن سوی گل رز مخفی شده است.

دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین

انگشتانش خون می ریخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت

حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش

می کنم از این به بعد یارمن باش .

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق

 سرک می کشند...!

                                            

میروم خسته و افسرده و زار           سوی منزلگه ویرانه خویش......

به خدا می برم از شهر شما             دل شوریده و افسرده خویش

می برم تا که در آن نقطه دور       شستشویی دهم از رنگ گناه

شستشویی دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم          ز تو ای جلوه امید محا ل

میبرم زنده به گورش بکنم تا از این پس نکند یاد وصال

ناله میلرزد میرقصد اشک     آه بگذار بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه شادی بودم     دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس               عاقبت بند سفر پایم بست 

 میروم خنده به لب خونین دل میروم از دل من دست بردار ای امید عبث بی حاصل

                          ((فروغ فرخ زاد))

                                           مهدی جعفری

                                          مهدی جعفری چاشمی 

   نظر بدین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:31  توسط مهدی جعفری چاشمی  | 

 
JavaScript Codes